شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد

با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس

غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا ؟؟؟
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

دعا كردم....

 ?

 

 

 


 نویسنده: مدیر وبلاگ | موضوع: عمومی |لینک مستقیم | پنجشنبه، 7 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه
نظرات 2

 

اگه رودم  با تو بودم  به تو دل بستم  من از اين ،  من از اين تو

از همه خستم  ...

اگه بغضم،  اگه  گريه  ،اگه مي بارم،  كي مي دونست  سر رو دوش كي  ميزارم

تب سرد ، تب درد و                          ، من شب گردو  ، كي مي دونه  ، كي ميفهمه 

حال اين مردو ...


 نویسنده: مدیر وبلاگ | موضوع: عمومی |لینک مستقیم | جمعه، 1 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه
(نظر بدهید.)